
روزی روزگاری،عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند و او را بدینگونه سیر نمایند... بعد از ۷۰ سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام ...
ادامه مطلب
دخترای مهندسم با همکاری وهمدلی یکدیگر ماکت زیبایی از محله ی خود ساختند وبا خصوصیات وویژگی های محله خود بهتر وبیشتر آشنا شدند. ...
ادامه مطلب
دخترای دانشمندم با انجام آزمایشات گوناگون انواع مخلوط را یاد گرفته وبا انها آشنا شدند ...
ادامه مطلب
جملات زیبا جمـلاتی الـهام بخـش برای زنـدگی ...
ادامه مطلب
آغاز فصل پاییز برشما مبارک مثل درخت باشید که در تهاجم پاییز هرچه بدهد روح زندگی را برای خویش نگه می دارد . . . پاییز تنها فصلیه که از همون اولین روزش خودشو نشون می ده! کاش همه انسانها مثل پاییز باشن تا از همون روز اول رنگ و روی اصلیشون رو نشون میده . باز پاییز است اندکی از مهر پیداست ؛ حتا در این دوران بیمهری , باز هم پاییز زیباست . . . . برگ سبز درخت، “معرفت کردگار” و برگ زرد درخت، “معرفت روزگار” است . . . . امیدوارم با آمدن پاییز هر یک برگ که میافته یک دونه از غمهای دلت کم بشه و دیگه هیچوقت ناراحت نباشی . . . . ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان بر شا...
ادامه مطلب